شرح حال!
از آن روزهای کتابخانه رفتن و بی انگیزگی کار ما به کجاها که نکشید!
درس خواندن با حال و هوای آن روزها سازگار نبود. بوسیدم و کنار گذاشتم. سربازی پیش رویم بود و وعده هایی در باب امریه. منتها شرط امریه این بود که تاریخ اعزام را به شش ماهه اول سال بعد موکول کنم. برای این مدت هم شغلی برای خود دست پا کردم، همان شغلی که خیلی پیش تر در موردش گفته بودم. مدیریت و منشی و ...(آقا ، خانم، این ماجرا های +18 بین مدیر و منشی حقیقت دارد. به جان آباژور حقیقت دارد!) . البته چیزی که این وسط عاید بنده شد پای محکم و پهنی بود که با آن ، مدام نفس ذلیل مرده ی خود را لگد مال کرده و از دام های فیل افکن منشی عزیز رهایی یافتم!
در همین ماجرا ها غلت می خوردم که بنده خدایی بلای معافیت را به جانم انداخت!شبهاتی در مورد اندازه و رگ ریشه بیضه مبارک ما دیده شد و برای تشدید امر هم توصیه هایی بسیار موثر!
اصل مجرا از این قرار بود که سر پا ایستادن و فشار آوردن باعث تورم بیضه شده و تا آنجا که می شود باید فشار داد!
بطور مثال هر روز صبح قبل از کار باید به تپه ای می رفتم و سرابالایی ها را می دویدم. با شناختی که از بنده حقیر دارید مدیونید اگر فکر کنید همچین عملی از من ساخته است!
در مجموع بقیه امور هم به همین سختی بود و از خیر همه آنها گذشتم و تنها به امید شکوفایی غیرت بیضه های خود پا در این عرصه نهادم.
البته آنقدر ها هم که فکر می کنید قطر کالیبر بنده فرخ نیست! صبح روز کمیسیون پزشکی از قبل از اذان صبح بیدار شدم و سعی کردم میزان فشار نیامده را در مستراح جبران کنم. البته برای بعد از مستراح هم کلی برنامه ریزی کرده بودم.
مواد لازم : یک عدد تردمیل با قابلیت ایجاد سطح شیب دار ، یک عدد دبه بیست لیتری ، بیست لیتر آب.
شما تصور بفرمایید چه فشاری به همه جای آدم وارد می کند، دویدن روی تردمیل با یک دبه پر از آب!
حتی راه رفتن با آن و ضعیت بساط خودش را داشت چه برسد به دویدن. بماند که چندین بار به دلیل عدم تعادل توسط دستگاه تردمیل پرتاب شدم و جراحت ها برداشتم...
بالاخره کمیسیون برگزار شد و نتیجه تمام تلاش های من به حکم "معافیت از رزم" منتهی شد که ای کاش نمی شد.
سرانجام به دوره آموزشی اعزام شدم. حالا کجا؟!!! قزوین! (نخند!)
این دوره ی دو ماهه را با کارنامه ای پربار به اتمام رساندم. رسیدگی به امور شستشوی ظروف و مستراح به دلیل معاف بودن از رزم ، تشکیل یک گروه سرود و فعالیت به عنوان تک خوان و بازی کردن در چند نقش برای گروه تئاتر. حاصل این قضایا آشنایی و رفاقت با یکی از کله گنده های مطبوعات بود ، از آن آدم معروف ها!
بعد از پایان دوره آموزشی هرکس به یک وری منتقل شد و از بد روزگار ما را به یک حمال خانه عجیب فرستادند. انواع و اقسام حمالی های ممکن را با لقب مهندس از ما کشیدند و بالاخره بعد از سه ماه به کمک همان دوست معروف دوره آموزشی به جای دیگری منتقل شدم. اینجا کار ما نوشتن است و البته چیزی که باعث شد من دست به قلم شوم همین اتفاق بود. اصلا من الان در حال انجام وظیفه ام . خدا قسمت شما هم بکند!
پ.ن : این مطلب ماه ها پیش نوشته شده بود و الان بارگذاری شد!











میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم