چیز

افراد زیر 18 سال نخونن!

جمله بالا اصلا جنبه تبلیغاتی نداره و نمیخواد شما رو کنجکاو کنه... از ما گفتن بود!

اخیراً در همسایگی ما خانوداه ای سکنی گزیده اند متشکل از زن و مردی مسن و دختری جوان و البته خوشتیپ و خوش هیکل. در توصیف ایشان می توان اینگونه گفت که قد بلند ، کمر باریک ، بدون اضافه وزن و از طرفی پستی و بلندی ها و برجستگی های بدن چنان است که تا دسته در چشم اهل محل فرو می رود طوری که وقتی چشمشان به ایشان می افتد از شدت سوزش سه الی چهار بار پلک میزنند و چشم می مالند! خلاصه اینکه تا مدتی پس از ورود این خانواده همه اهل محل در تحسین این همه برکت حرفهای زیر لبیِ زیادی می گفتند...

از قضا دیروز کولر ما تغییر کاربری داد و هوای گرم پس میداد. به ناچار در این هوای گرم به بام خانه عزیمت کردم و بعد از کمی کلنجار رفتن ورفع نقص ، متوجه سر و صدایی از حیاط خانه همان خانواده ی مذکور شدم. نا خود آگاه سرم چرخید و دیدم که این خانم با یک دست تاپ شلوارک در حیاط منزل مشغول دویدن هستند و اینگونه بود که راز تناسب اندام را کشف کردم!

اما جالب اینجا بود که هیچ احساس سوزشی در چشمم ایجاد نشد! هر چه دقت کردم تا شاید برجستگی ای چیزی ، نه تا دسته بلکه به اندازه بند انگشتی در چشمم فرو رود ، نشد که نشد!! ما رو میگویی انگشت به دهان مانده بودیم که چه شده است!!! یعنی مانند دندان مصنوعی در زمان بی نیازی در می آورند ودر کاسه آب می اندازند که تر و تازه بماند؟! یا اینکه حکایت دیگریست! شاید هم اصلا چیزی وجود نداشته و آنچه که تا دسته در چشم ملت فرو میرفته جوراب های گلوله شده ی پدر خانواده بوده!! شاید هم بنده ی خدا مورد حمله لولو قرار گرفته و ممه از کف بداده!!

پ.ن1 بین خودمان بماند! بگذارید اهل محل در خیال خود خوش باشند.

پ.ن2 این قضیه غش در معامله محسوب نمی شود؟!

پ.ن3 آخه چه کاریییییییه؟!!!!

اسباب کشی به پارک!!

شبی به پیشنهاد مادر، همراه با تنی چند  از دوستان ، بقچه و قابلمه و پتو زیر انداز را زیر بغل زدیم و در پارکی اتراق کردیم. چادری در جهت رسیدگی به  یک سری امور سّری بر پا نموده و خلاصه بساطی به راه انداختیم دیدنی! که از نظر تجملات چیزی کم نداشت. از قوطی های ماءالشعیر خارجی گرفته (برای ته بندی آقایان قبل از شام) تا ترشی و ماست و سالاد و مربا و فلفل و... برای تزیین سفره شام!برای بعد از شام هم میوه ، آجیل ، چای ، شکلات و... فراهم شده بود! تنها تفاوتی که با میهمانی خانگی داشت این بود که کمر من شکست از بس قابلمه بردم و آوردم...

به محض برپا شدن چادر آقایان با کاسه ای ماست و خیار و قوطی و شیشه های مذکور چپیدند داخل و شروع کردند به قربان صدقه ی هم رفتن!

خانواده ی همراه ، متشکل بود از پدر ، مادر و دو بچه . اولی دختری دبیرستانی ، دومی پسر بچه ی تخسی در مقطع دوم ابتدایی.

این پسر بچه هم همراه با آقایان وارد چادر شد و چشمتان روز بد نبیند!!! آنچنان از ذوق بالا و پایین می پرید که اگر از بیرون نگاه  میکردی به نظر می آمد که داخل چادر مسائل رختخوابی شدیدی در جریان است! رفتم ببینم داخل چه خبر است ، دیدم آقایان پدرها در حالت نشسته خودشان رو روی بساط پهن کرده اند که مبادا سبو بشکند و آبی بریزد! و مستاصل نظاره گر ورجه وورجه های جناب آرشام خان بودند! هر از گاهی هم پدرش با ناله می گفت آرشام جان ، کمی آرام تر!

بعد از تخلیه اولیه انرژی ، آرشام جان هوس کردند لبی تر کنند و از ماءالشعیر های داخل قوطی بنوشند! پدر می گفت بیا دلستر بخور ، این تلخ است ، دوست نداری ، نمی خوری!... با اصرار بسیار شدید و به امید آنکه بعد از چشیدن طعم تلخ آن ، دست از سرش بردارد ته استکانی برایش ریخت و آرشام جان یک نفس بالا رفت ، انگار که چندین سال است عرق می خورد! تازه خوشش آمده بود! باز می خواست. این بار پدر شروع کرد به دلیل آوردن

-   آرشام جان شما وقتی بزرگ شدی می تونی از اینها بخوری ، الان برای شما ضرر داره!

:    نه! من الان می خوام . اصلا چرا ضرر داره؟

-    خوب معده ی شما هنوز قوی نشده ، درد می گیره!

:     نخیر ، هیچم درد نمی کنه !

-      عزیزم پوست دست من  رو ببین چقدر ضخیمه ، اما پوست دست شما لطیف و نازکه. پوست معده ت هم همینجوریه الان لطیفه نمی شه بخوری...

:      بابا لطیف که خیلی بهتره!!!! ( این را که گفت من دیگر از خنده معلق زدم)

-       خانم!!! بیا این بچه رو ببر! اَه!

آرشام را بردم که کمی در پارک بگردیم . کنار حوض دختری را دید که مشغول جستجوی قورباغه بود (دخترک از لحاظ جثه دو برابر آرشام بود) شاخ شمشاد ، کله اش تازه گرم شده بود ، آنچنان مخی از این دختر زد که قورباغه ها را رها کرد و پرداختند به بازی "نون بیار کباب ببر"!!! آنقدر دخترک بیچاره را چنگول و منگول و انگول کرد که طفلک فرار را بر قرار ترجیح داد!

سفره شام حاضر شده بود و آقایان پدرها شنگول و مهربان سر سفره نشسته بودند. آرشام از پدرش خواست همانطور که نشسته سرش را پایین آورد ، پدر هم با خضوع خم شد در سفره . آرشام به هوا پرید و با ضرب فراوان آرنجش را بر گردن پدر فرو آورد! ضربه همان و غرق شدن پدر در ظرف ماست همان! نمی دانستم بخندم یا پدر بدبخت را از وسط سفره جمع کنم!!

پدر را بلند کردیم و من خودم را آماده کرده بودم که هنگام حمله به آرشام جلویش را بگیرم که دیدم با همان صورت ماست آلود لبخند بر لب گفت : آخر آرشام جان این چه شوخی ایست می کنی؟!!!

آخر شب هم بعد از صرف شام و چای و شیرینی و میوه  و آجیل با فلاکت بساط را جمع کردم و به خانه برگشتیم!

 

پ.ن۱  والا ما هم بچه بودیم!!!

پ.ن۲ این قالب هم برای ما معضلی شده!!! اگر قالب خوب سراغ داشتید ما را هم خبر کنید! یا بالا نمی آید! یا برای هر کدام از اکسپلورر و فایر فاکس یک ساز میزند!

من و مهمانی و دوست شماره2

به مناسبتی خاص ، منزل یکی از دوستان متاهل دعوت شدم (دوست شماره 1 صاحبخانه و دوست شماره 2، دوست مجرد دیگری که مانند من دعوت شده بود)

روز قبل از مهمانی به همراه دوست شماره 2 برای خرید کادو به بازار رفتیم و از آنجا که اختلاف سلیقه فاحشی با هم داشتیم ، کم مانده بود بخاطر انتخاب کادو دست به یقه شویم... اما نهایتاً من پیروز میدان شدم و کادو مطابق میل من خریده شد.

با کمی تاخیر نسبت به زمان تعیین شده از طرف دوست شماره 1 به آنجا رسیدیم و دیدیم میدان خالیست... دوست شماره 1 تذکر داده بود که فقط این یک مجلس را فرصت میدهم که بدون جفت وارد شوید و در مجلس بعدی اگر مجرد باشید دعوت نخواهید شد. البته اشاره کرد که میتوانید همین امشب آستین بالا زده و مجوز حضور در مهمانی بعدی را بدست آورید... به همین دلیل صدای زنگ که می آمد در جوار دوست شماره2 با دقت تمام نگاه میکردیم بلکه چیزی چشممان را بگیرد.

کم کم باقی مهمان ها هم آمدند و جز من و دوست شماره 2 بقیه افراد از اقوام خانم خانه و دوستان ایشان بود... کمی گذشت و هنگام ورود یکی از دوستان خانم خانه با لرزه ای که به اندام دوست شماره 2 افتاد کاشف به عمل آمد که طبق هماهنگی قبلی بین دوست شماره 1 و 2 این دعوت صورت گرفته، الحق و الانصاف دوست شماره 2 در این یک مورد سلیقه ی خوبی داشت! و خوب شد که فهمیدم وگرنه  با پیش زمینه خرید کادو ، اینبار بدون شک مشت و لگدی حواله مان می کرد...

از آنجا که این دوست شماره 2 از آن اساتید خجالتی و بی زبان دانشگاهی و سرش مدام در کتاب و درس بود کار من و دوست شماره 1 این شده بود که  به این بنده خدا بگوییم چه کار کند و چه کار نکند تا نظر طرف مربوطه را جلب کند! ما به نوبت نکاتی را گوشزد میکردیم که چطور نگاه کن و لبخند بزن ایشان هم گمان میکرد اگر هرچه به او می گوییم با شدت دو برابر انجام دهد بیشتر مقبول می افتد!! بطور مثال در ابتدای امر همچون برج زهرمار نشسته بود ،انگار سر کلاس درس است! گفتیم پدر جان کمی بخند! آنچنان نعره ای زد که در و پنجره به لرزه افتاد!....آهنگی گذاشتند و ملت شروع کردند به انجام حرکات موزون ، دست او را هم گرفتیم که هر کاری ما کردیم تو هم انجام بده... شنلگ تختهای انداخت که کم مانده بود مرا پهن زمین کند ، اما به دلیل آمادگی جسمانی و جا خالی هایی که می دادم جان سالم به در بردم! بعد که گفتیم کمی آرام تر،  چنان ریز می رقصید و چشم و ابرو و لب و لوچه می آمد که من از ترس خطرات احتمالی فاصله ایمنی را رعایت کردم تا در صورت نیاز راه دررو داشته باشم!

خلاصه اینکه تمام تلاش های ما بی نتیجه ماند و شخص مورد نظر آنقدر سر به زیر بود که کمترین توجهی به کسی نکرد! به انتهای مجلس نزدیک می شدیم و صبر دوست ما هم داشت تمام میشد ، می خواست لنگه کفش خود را به سمت آن خانم پرتاب کند بلکه افاقه کند!!!

از قضا اولین کسی که مجلس را ترک کرد همان خانم بود و لب و لوچه ی دوست ما هم به شدت آویزان شد...

تنها نکته ای که میخواستم بگویم و نگفتم (چون می خواست چیز دیگری بشنود!) این بود که خودت باش!

 

پ.ن یعنی می شود برای حضور در مجلس بعدی  امیدوار بود؟!