عاشقانه از نوع فردوسی!

یک روز یک عمه ای بود و شوهر عمه ای.

این عمه و شوهر عمه در باسنی محکمی به لیلی و مجنون زده بودند ، بس که شیدایی می کردند!

هر بار که به آشپزخانه ی آنها سرک می کشیدی بدون استثنا شوهر عمه ، شعری در وصف زن خانه تهیه و به دیوار چسبانده بود و هر چند وقت یکبار به روز می کرد! عمه هم بی کار نمی نشست و او هم قطعه ای به دیوار هال می کوبید!

خلاصه فضایی دارد خانه ی اینها ، بیا و ببین!

یک روز وارد آشپزخانه شدم و طبق معمول رفتم سراغ عاشقانه های آنها... یک بار خواندم و کمی مکث کردم. بار دوم چشمانم گرد شد! بار سوم به زور جلوی خنده ام را گرفتم. نوشته بود:

زنان را بود بس همین یک هنر                       نشینند و زایـــند ، شیران نر

نمی دانستم روابط تیره و تار است و شوهر عمه جان با زیرکی این شعر را انتخاب کرده یا اینکه خودش هم بر این باور است. از عمه پرسیدم :

-         عمه جان این چیه؟

نیشش تا بناگوش باز شد که:

-         اینو حاجی برام نوشته ، قربونش برم!

من که دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم روی زمین شروع کردم به "بریک دنس"!! عمه هم هاج و واج به من نگاه می کرد.

-         عمه چرا می خندی؟

-         آخه شما منظور این شعر رو متوجه نشدین که... ها ها ها ها!!!...

خلاصه جنگی به پا شد ، دیدنی! و حاجی چنان تکاپویی می کرد که از عاشقانه اش دفاع کند...آخر هم عمه به بوسه ای قانع شد و آن بیرق عشق هنوز بر دیوار آشپزخانه خود نمایی می کند...

 

پ.ن۱: این راضی ، اونم راضی...

 

پ.ن۲: منتسب به فردوسی

//زنان را از آن نام نايد بلند// که پيوسته در خوردن و خفتنند//

 //زن و اژدها هردو در خاک به// جهان پاک از اين هردو ناپاک به//

//زنان را ستايي، سگان را ستاي// که يک سگ به از صد زن پارساي//

 

اصلِ جنس!

الحق و الانصاف این جنسیت چیز جذاب و نامیرایی است. قبل از اینکه دست چپ و راستمان را بشناسیم جذب جنسیت می شویم!

کداممان می تواند ادعا کند که در دوران کودکی در سنین 4 یا 5 سالگی با بچه های اطرافمان که جنسیتی مخالف داشتند ، در مورد این تفاوتها حرف نزده اند و چه شلوارها که پایین نیامده اند!

باز هم باید شاکر بود که ماجرا به حرف زدن و گاهی هم نگاه کردن ختم به خیر می شده ! اگر از همان سنین بطور غریزی می فهمیدیم چه به چه است ، احتمالا توجه به بازی قایم باشک ده یا شاید صد برابر می شد! با این تفاوت که قایم شدن ها جفت جفت انجام می شد و کمی لذت بخش تر بود! و وقتی پیدایمان می کردند با شدت بیشتری جیغ می زدیم! یکی باید بچه ها را از توی کمد ، زیر تخت ، راه پله یا هر سوراخی که به عقل جن هم نمی رسید بکشد بیرون! نه که ابعادشان کوچک است ، می توانند در هر سوراخی بچپند!

خودم بخاطر نمی آورم اما همان دختری که 10 سالی هم از من بزرگتر است تعریف می کرد روزی می خواسته در اتاق من لباسش را عوض کند و از من می خواهد تا اتاق را ترک کنم ، اما من التماس می کنم که بگذارد پروسه تعویض لباس را به تماشا بنشینم!!!! تازه من خجالتی بودم و از نظر تربیتی در محیطی کاملا ایزوله و محترمانه بزرگ شدم. ببینید با من چه کرده که آن موقع این همه جسارت به خرج دادم !

یا همین خواهرزاده ی کوچکم که به هر نحو ممکن و به صورتی کاملا نامحسوس می خواهد دستی به مقدسات من برساند ، بلکه بفهمد آنجا چه خبر است! یا اینکه وقتی روی زمین دراز کشیده و دختری دامن پوش بالای سر او ایستاده، آرام آرام به زیر دامنش بغلتد!

واقعا باید چه کرد با این جذبه؟!