وسط امتحانا ، مخصوصا وقتایی که پشت سر هم امتحان داشتم و خیلی فرصتم کم بود ، هی به ذهنم می رسید که با چند تا از این وبلاگایی که می خونمشون یه شوخی ای بکنم...

امیدوارم که کسی ناراحت نشه. نه قصد توهین دارم ، نه مسخره کردن نه هیچ چیز بد دیگه ای... فقط یه شوخیه...

 

یک دختر یا یک زن

صبح شده بود...

 

 

صبح

 

آروم بلند شدم و با نوک پنجه رفتم جلوی پنجره...

برف اومده بود...

 

پنجره

 

برگشتم حمید رو نگاه کردم...

مرخصی گرفته بود و هنوز خواب بود...

 

 

حمید

 

بی سر و صدا آماده شدم و رفتم اداره...

از در ورودی تا اتاقم مثل همیشه از نوک پا تا فرق سرم رو چهل بار مرور کردن!

خاک بر سرشون...

 هیزا

 

تا رسیدم پشت میز ، کامپیوتر رو روشن کردم و اومدم به وبلاگ سر بزنم...

 

 

وبلاگ

 

این ارباب رجوع های زبون نفهم که نمی ذاشتن...

 

 ارباب

دیگه یه چشمم به مانیتور بود و یه چشمم به ارباب رجوع...

ظهر حمید زنگ زد...

صدای گرمش پیچید تو گوشم..."من نهار زهرمار بخورم؟!!!"

شروع کرد به داد زدن و هر چی از دهنش در اومد گفت...

 

داد

 

چشمام داغ شد...

 

 اشک

تو راه مدام با خودم حرف می زدم ، عصبی شده بودم... دستام می لرزید...

این دفعه باید بهش می فهموندم که حق نداره با من اینجوری حرف بزنه...

کلید رو انداختم و با عصبانیت رفتم تو خونه...

همه جا ساکت بود و تاریک...

پرده ها رو کشیده بود... فقط سو سوی کم شعله ی شمع بود...

 

شمع

 

از پشت بغلم کرد...

نگاهش آروم و پاک ومهربون بود...

یه بوسه ی لطیف و طولانی...

 

 بوسه

 

خزیده بودم تو بغلش...

دلم می خواست فکرای بد رو از خودم دور کنم...

ناراحتی ها رو ...

می خوام آروم باشم...

اصلا وقتی بوسم میکنه همه چی یادم میره...

نهار رو با هم خوردیم...

نیمرو درست کرده بود...

 

 

همه چی آرومه...

.

.