شوخی با دوستان 1
امیدوارم که کسی ناراحت نشه. نه قصد توهین دارم ، نه مسخره کردن نه هیچ چیز بد دیگه ای... فقط یه شوخیه...
صبح شده بود...

آروم بلند شدم و با نوک پنجه رفتم جلوی پنجره...
برف اومده بود...

برگشتم حمید رو نگاه کردم...
مرخصی گرفته بود و هنوز خواب بود...

بی سر و صدا آماده شدم و رفتم اداره...
از در ورودی تا اتاقم مثل همیشه از نوک پا تا فرق سرم رو چهل بار مرور کردن!
خاک بر سرشون...

تا رسیدم پشت میز ، کامپیوتر رو روشن کردم و اومدم به وبلاگ سر بزنم...

این ارباب رجوع های زبون نفهم که نمی ذاشتن...

دیگه یه چشمم به مانیتور بود و یه چشمم به ارباب رجوع...
ظهر حمید زنگ زد...
صدای گرمش پیچید تو گوشم..."من نهار زهرمار بخورم؟!!!"
شروع کرد به داد زدن و هر چی از دهنش در اومد گفت...

چشمام داغ شد...

تو راه مدام با خودم حرف می زدم ، عصبی شده بودم... دستام می لرزید...
این دفعه باید بهش می فهموندم که حق نداره با من اینجوری حرف بزنه...
کلید رو انداختم و با عصبانیت رفتم تو خونه...
همه جا ساکت بود و تاریک...
پرده ها رو کشیده بود... فقط سو سوی کم شعله ی شمع بود...

از پشت بغلم کرد...
نگاهش آروم و پاک ومهربون بود...
یه بوسه ی لطیف و طولانی...

خزیده بودم تو بغلش...
دلم می خواست فکرای بد رو از خودم دور کنم...
ناراحتی ها رو ...
می خوام آروم باشم...
اصلا وقتی بوسم میکنه همه چی یادم میره...
نهار رو با هم خوردیم...
نیمرو درست کرده بود...

همه چی آرومه...
.
.
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم