نوشابه!

به مناسبت عید و تعطیلات ، پدر گرام دستور فرمودند که یک بطر نوشابه تهیه کنم تا بزنند تنگ کباب و کیفشان کوک شود. من هم با اکبر خان تماس گرفتم و بعد از شنیدن گزارش انواع نوشابه های موجود ، یکی را انتخاب کردم و خواستم که هرچه سریعتر به دست ما برساند. از قضا اکبر خان گفت ماشین ندارم و مکانی را مشخص کرد تا بروم و محموله را تحویل بگیرم ، ضمن اینکه تهدید کرد که اگر تا یک ساعت دیگر خودت را نرسانی چیزی برایت نمی ماند! میدانی که تعطیلات هست و سر ما هم شلوغ!

فی الفور سوییچ را برداشتم و خود را به مکان مورد نظر رساندم. جایتان خالی هر نوع خلاف کاری که می خواستید آنجا بود. قیافه ها تابلو و همه چشم می دوختند به چشمت تا بفهمند چه جنسی را طالبی. با اکبر تماس گرفتم که خدا خیرت بدهد این چه جایست آخر؟! گفت تا دو دقیقه دیگر می رسم. این دو دقیقه تا پانزده دقیقه کش آمد و من دیگر کارم به ناخن خوردن رسید!

یکی رد می شد پلاک ماشین را می خواند بعد خودم را برانداز می کرد ، یک دیگر به ماشین تکیه داده و برایم ضرب گرفته بود ، صدای آژیر پلیس آمد ، دعوا شد ، هر اتفاقی که فکرش را بکنید افتاد و آن دو عضو نازنین به زیر گلویم چسبیده بود. کم مانده بود همه چیز را بی خیال شوم و از آن جهنم فرار کنم. در همین شش و بش بودم که اکبر کنار ماشینم پارک کرد و گفت ببخشید کیسه نیاوردم ، می پیچم توی لاستیک کف ماشین!!!

خلاصه معامله انجام شد و من به گمان اینکه کسی تعقیبم می کند گاز می دادم و از کوچه پس کوچه می رفتم. بطری را هم دستم گرفته بودم که اگر کسی ایست داد از ماشین پرتش کنم! حدود 2 ساعت الکی چرخیدم تا مطمئن شوم کسی تعقیبم نمی کند و بعد به خانه آمدم. هنوز هم هر نیم ساعت کوچه را چک میکنم که مبادا کسی کمین کرده باشد!

پ.ن به معنای واقعی کلمه  *یدم به خودم!!!

نامه ای به کودکی هایم

نیمه های شب است.

صدای سکوت می آید.

سرم را به شیشه ی عرق کرده ماشین تکیه داد ام. راننده هم انگار فکر می کند.

چراغ های چشمک زن چشم هایم را به دنبال خودشان می کشانند اما فکرم جای دیگریست.

در خاطرات کودکی خود سیر می کنم . "یلدا" همان عشق دوران کودکی.

نمی دانم جنسش از چه بود ، فقط می دانم از همیشه عاشق تر بودم. عشقی که سالها با من بود و زبان سخن گفتن نداشت.

یلدا تو می دانستی که دوستت دارم و به خاطر اینکه یک سال از من بزرگتر بودی همیشه بر من حکمرانی می کردی ، من هم که غلام حلقه به گوش...

مدتهاست که می خواهم بپرسم ، می خواهم بدانم در دلت چه می گذشت وقتی صمیمانه دستت را دور کمرم حلقه می کردی و در تاریکی سالن ، لابلای بزرگترها با من تانگو می رقصیدی؟

چه حسی داشتی وقتی مرا مدام به خلوتی می بردی و وادارم می کردی که برای محافظت از تو دستت را بگیرم ، یا وقتی که می خواستم رویت را ببوسم گردنت را طوری کج می کردی که کنج لبانت بر لبانم مماس شود؟

می خواهم بدانم وقتی در اتاق تاریکت چراغ مطالعه روشن می کردی تا با هم درس بخوانیم ، چرا زود خسته می شدی و می رفتی روی تختت دراز می کشیدی و از من می خواستی کنار تو بشینم؟ و به چه فکر می کردی وقتی من عرق کرده و برافروخته ، پشت به تو مینشستم و آب دهان قورت می دادم؟

یلدا ، چه حالی داشتی از اینکه مدام دور تو می چرخیدم ، از اینکه مدتها به تو خیره می شدم و وقتی به چشمانم زل می زدی نمی گفتم : " دوستت دارم" ؟

من می ترسیدم...

 دود سیگار راننده سینه ام را می سوزاند ، به سرفه می افتم.

چشمانم دنبال جایی آشنا می گردد ، باید پیاده شوم. هوای قدم زدن به سرم زده...

 

پ.ن : هر سال " شب یلدا " حال و هوای خاصی داشتم

ماس مالی

برای ظرف ماست قاشق نیاورده اند!

می خواهد قاشق سوپ را در ظرف ماست بگذارد!

با قاشق دهان زده ی خودش کمی ماست از ظرف بر می دارد و به قاشق سوپ می مالد !

نفس راحتی میکشد و قاشق را در ظرف ماست می گذارد!

 

پ.ن شما بخوانید گه مالی!