نامه ای به کودکی هایم
نیمه های شب است.
صدای سکوت می آید.
سرم را به شیشه ی عرق کرده ماشین تکیه داد ام. راننده هم انگار فکر می کند.
چراغ های چشمک زن چشم هایم را به دنبال خودشان می کشانند اما فکرم جای دیگریست.
در خاطرات کودکی خود سیر می کنم . "یلدا" همان عشق دوران کودکی.
نمی دانم جنسش از چه بود ، فقط می دانم از همیشه عاشق تر بودم. عشقی که سالها با من بود و زبان سخن گفتن نداشت.
یلدا تو می دانستی که دوستت دارم و به خاطر اینکه یک سال از من بزرگتر بودی همیشه بر من حکمرانی می کردی ، من هم که غلام حلقه به گوش...
مدتهاست که می خواهم بپرسم ، می خواهم بدانم در دلت چه می گذشت وقتی صمیمانه دستت را دور کمرم حلقه می کردی و در تاریکی سالن ، لابلای بزرگترها با من تانگو می رقصیدی؟
چه حسی داشتی وقتی مرا مدام به خلوتی می بردی و وادارم می کردی که برای محافظت از تو دستت را بگیرم ، یا وقتی که می خواستم رویت را ببوسم گردنت را طوری کج می کردی که کنج لبانت بر لبانم مماس شود؟
می خواهم بدانم وقتی در اتاق تاریکت چراغ مطالعه روشن می کردی تا با هم درس بخوانیم ، چرا زود خسته می شدی و می رفتی روی تختت دراز می کشیدی و از من می خواستی کنار تو بشینم؟ و به چه فکر می کردی وقتی من عرق کرده و برافروخته ، پشت به تو مینشستم و آب دهان قورت می دادم؟
یلدا ، چه حالی داشتی از اینکه مدام دور تو می چرخیدم ، از اینکه مدتها به تو خیره می شدم و وقتی به چشمانم زل می زدی نمی گفتم : " دوستت دارم" ؟
من می ترسیدم...
دود سیگار راننده سینه ام را می سوزاند ، به سرفه می افتم.
چشمانم دنبال جایی آشنا می گردد ، باید پیاده شوم. هوای قدم زدن به سرم زده...
پ.ن : هر سال " شب یلدا " حال و هوای خاصی داشتم
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم