عشق و حال
رفیق شفیقمان که بسیار اهل حال بوده و همیشه در کنارش احساس خوبی دارم تماس گرفت و مرا به جشنی دعوت کرد . این جشن به مناسبت پذیرش ایشان برای تحصیل در مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای استرالیا برگزار می شد و چنین توصیف شد که حدود چهل الی پنجاه نفر اعم از دختر و پسر را در ویلای شمالشان گرد هم آورده و می خواهد گوسفندی سر ببرد و کباب و نو شیدنی سرو کند. ما هم میگویی در ماتحتمان عروسی بود که بعد از مدتها پایکوبی مفصلی خواهیم کرد. تاریخ مراسم را گفت و من بعد از قطع تماس به فکر فرو رفتم که چه بپوشم ، چه وسایلی با خود ببرم و ...
روز موعود فرا رسید و خبر آمد که مکان برگزاری مراسم عوض شده . آدرس را داد و گفت سریعتر خودت را برسان. فی الفور به آرایشگاه رفتم و با دادن انعامی هنگفت یارو را متقاعد کردم که خارج از نوبت سر مرا سامان دهد.
(تمام مراحلی که شرح می دهم را با عجله و شوق و ذوق تمام تصور بفرمایید)
ساک دستی ویژه شامل انواع اتوی مو ، ریش تراش ، ادکلن و... و چند دست از بهترین لباسهایم را برداشتم و با یک ماشین درب بست عازم ترمینال شرق شدم. بماند که چه ترافیکی بود و من از شدت هیجان کارم به خوردن ناخن کشیده بود... راننده هم که مرد میانسال و دنیا دیده ای بود بعد از اینکه فهمید به شمال می روم از درون آینه نیشخندی حواله یمان کرد و شروع کرد به تعریف کردن فتوحاتش در دوران جوانی و الحق که غبطه می خوردم به این همه تجربه های خوش رنگ وآب!
به هر ترتیبی که بود خود را به ماشین های سواری ساری رساندم و باید منتظر می ماندم تا مسافرها تکمیل شوند که حرکت کنیم. از آن طرف هم رفیق شفیق مدام زنگ می زد که زود بیا که تا صبح باید بزنیم و بخوانی ، از خواب هم خبری نیست! (البته برنامه ی اصلی فردا شب بود). آنقدر جو داد که حاضر شدم پول دو نفر را بپردازم که زودتر راه بیفتیم و بالاخره ساعت 9 با سه مسافر عازم ساری شدیم.
با رفیق شفیق هماهنگ کرده بودم و سر جاده منتظر من بود. بعد از سلام و احوالپرسی با رفیق و همراهش سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم تا به دیگران ملحق شویم. ظاهرا ویلا ایی کوهستانی بود و از جاده ای پیچ در پیچ مدام بالا می رفتیم. من هم خوشحال از اینکه بالاخره رسیدم و عشق و حال شروع شد!
نمی دانم چطور برایتان توصیف کنم ، فقط می توانم بگویم وقتی واژه ی "رسیدیم" را شنیدم خودم را در مقابل چیزی شبیه یک طویله ی قدیمی یافتم . با لبخندی ماسیده بر لب پیاده شدم که پایم هم تا زانو در گِل فرو رفت و کیفور تر شدم!
کلبه ای درب و داغان ! از همه بد تر یک مشب دکتر و مهندس کج و معوج که همه متاهل بودند به استقبالم آمدند!
کلبه ، دو اتاق در دوطرف یک آشپزخانه داشت که راهرو ارتباطی بین آنها تراسی بود مشرف به حیاط . به دلیل سرما تمام بخاری های برقی را در یک اتاق گذاشته بودند و دیگری عملاً غیر قابل استفاده بود.
من هنوز شوکه بودم که یک ماهیتابه حاوی املت و ظرفی هم کنسرو لوبیا با رایحه ی پِهِن که در فضای آن حوالی پراکنه بود به عنوان شام صرف کردیم.
مدام یک نگاهم به وسایلم بود و نگاهی هم به اطرافم ، نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! بعد از شام هم کمی پانتومیم بازی کردیم و تمام کلماتی که برای بازی انتخاب می کردند از محدوده ی "اسهال خونی" ، "بخارات معده" و از این قبیل محصولات خارج نبود ، چه ذوقی هم می کردند!
اما چشمتان روز بد نبیند ، موقع خواب شد! ده نفر بودیم و یک اتاق دوازده متری . هفت نفر عمودی و سه نفر افقی خوابیدند . خواب که چه عرض کنم ، در هم لولیدیم. و به دلیل سرمای هوا در ارتفاع 3000 متری ، همه ی منفذ های اتاق را بسته بودند ، بعلاوه ی اینکه با شامی که صرف شده بود تمام کلماتی که در پانتومیم انتخاب کرده بودند در فضای جلوی چشمم پراکنده شده و رژه می رفتند.
آخرش را اینگونه بگویم که تا صبح نخوابیدم و به خودم فکر می کردم که چطور مثل سگ پا سوخته برای رسیدن به این بزم لهله می زدم! فردا عصر هم بهانه ای جور کردم و یقیه ی رفیق شفیق را گرفتم و تا تهران خِرکش کردم!
پ.ن : موضوع انشا ، تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟!
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم