"دوستت دارم" هایت چه دلهره ی شیرینی را برایم به ارمغان می آورد  

عطر تنت ، طعم تنت ، تنگنای آغوشت

بهشت تمام معنای من بود...

 

نمی دانم چرا

شاید حسادت روزگار ، یا کفر من

و یا فیلم نامه ای به نام تقدیر

ساز عشقمان را ناکوک کرد

عشق شد بلای جان

حضورش دردناک

و در پایان هم ، خمار ِ حضور...

 

چه چیز می توانست وصف حضور تو باشد؟

زمانی که خستگی هایت را روی شانه ی من می خوابیدی

و با نگاه پر تمنایت ، شکر حضور می کردی

و من... من ... نه! دیگر نه من بودم و نه تو ، عدم بود و عدم

 

و حالا این منم یکه و تنها

 

نه شکوه می کنم ، نه شکر می گویم

فقط راه می روم و زمزمه می کنم :

"عدم بودیم اما من شدیم"

 

و این واقعیت است...