نامه ای که نوشته شد اما خوانده نشد
"دوستت دارم" هایت چه دلهره ی شیرینی را برایم به ارمغان می آورد
عطر تنت ، طعم تنت ، تنگنای آغوشت
بهشت تمام معنای من بود...
نمی دانم چرا
شاید حسادت روزگار ، یا کفر من
و یا فیلم نامه ای به نام تقدیر
ساز عشقمان را ناکوک کرد
عشق شد بلای جان
حضورش دردناک
و در پایان هم ، خمار ِ حضور...
چه چیز می توانست وصف حضور تو باشد؟
زمانی که خستگی هایت را روی شانه ی من می خوابیدی
و با نگاه پر تمنایت ، شکر حضور می کردی
و من... من ... نه! دیگر نه من بودم و نه تو ، عدم بود و عدم
و حالا این منم یکه و تنها
نه شکوه می کنم ، نه شکر می گویم
فقط راه می روم و زمزمه می کنم :
"عدم بودیم اما من شدیم"
و این واقعیت است...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۵ ساعت 19:55 توسط آباژورمن
|
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم