خونه ی خاله کدوم وره؟
از زمانی که به خاطر دارم هر وقت به مسافرت می رفتیم درگیری کهنه ای بعد از ورود به شهر برای پیدا کردن آدرس بین پدر و مادر گرام رخ می داد. گاهی حق با مادر بود و گاهی با پدر. هر کدام که اشتباه می کردند توجیه های خنده داری سرهم می کردند و من و برادرم که روی صندلی عقب کز کرده بودیم از ترس اینکه با شنیدن صدای خنده ی ما از کوره در بروند ، از زور خنده به خود می پیچیدیم و گاهی صدای خنده را در هیاهوی کشمکش های ساختگی گم می کردیم.
بعدها که مسئولیت رانندگی به ما سپرده شد ، این درگیری ها سبک تر شد . من که به حرف هیچ کدام گوش نمی دادم ، آنها کمی با هم کلنجار می رفتند و تا به خودشان می آمدند به مقصد رسیده بودیم.
حال بعد از مدتها یک بار به دلیل مشکلاتی که داشتم این دو کبوتر عاشق را با هم روانه ی سفر کردم ... چشمتان روز بد نبیند!
آن بگو مگوی دیرینه سر باز می کند و کار به جاهای باریک می کشد. ظاهراً مادر جان پشت رل نشسته اند و پدر هم مدام نظرات خود را در مورد مسیر ابلاغ می کنند. آنقدر بحث بالا می گیرد که پدر از ماشین پیاده می شود تا طبق میل خود برود و مادر هم با ماشین مسیر مورد نظر خود را پیش می گیرد...
طبق محاسبات زمانی که کرده بودم، حدس زدم که دیگر باید به مقصد رسیده باشند و برای اینکه جویای حالشان باشم با پدر تماس گرفتم. پدر گوشی را برداشت و در حالی که صدایش را مخلوط با صدای بوق و عبور و مرور ماشین ها می شنیدم گفتم:
- سلام بابا ، خوبی؟ کجایین؟
- قبرستان!!!
- جان؟! قبرستان چرا؟!
- نمی دونم کدوم گوری ام! گم شدم!
- چرا آخه؟ مامان کجاس؟
- نمی دونم! من رو پیاده کرد و خودش رفت! یه زنگ بزن بگو بیان دنبال من.
سخت جلوی خودم را گرفتم که نخندم و یاد خاطرات گذشته افتادم.
خلاصه اینکه بعد از تماس به همان منزلی که والدین گرام قصد رفتن به آنجا را داشتند متوجه شدم که مادر رسیده و در حال نوشیدن شربت هستند و بعد از کمی جستجو ، پدر هم پیدا شد و همه چیز به خوبی تمام شد...
پ.ن بنظرم پدر لحظه های سختی را گذرانده ، شما چطور؟
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم