نمی دانم این بلا از کدام آسمان بر من نازل شد که دو ماه دچار خفقان شده بودم! نه دستم به نوشتن می رفت نه حوصله ی خواندن داشتم.

در این دو ماه آنقدر کسل و بی تحرک بودم که پشیزی برای عرضه نداشتم ، تا همین چند شب پیش که برق سه فاز آباژورتان را چند متری به هوا پرتاب کرد...

مدتی بود ساعت خواب خود را به وقت آمریکا تنظیم کرده بودم و چون در اطرافیانم کسی اینچنین نمیخوابد گاهاً دچار سررفتگی حوصله می شدم. از قضا چند شب پیش هم از آن شبها بود.

از سر بی حوصلگی و بی کاری ساعت 4 صبح و در تاریکی مطلقی که همواره بر اتاقم حکمفرماست تلاش مبسوطی نمودم ، در زمینه ی بیدار کردن و آزار و اذیت دوستان...

از آنجا که خداوند همواره یار و یاور مظلومان و بی کسان بوده ، یکی از این دوستانی که با "miss call" بنده ، مورد عنایت قرار گرفته بود نیز ، به وقت آمریکا می خوابید و بعد از چند ثانیه بسیار قبراق و سرحال تماس گرفت!

لازم به ذکر است ، وضعیت آنتن دهی در اتاق بنده به گونه ایست که باید گوشی را نزدیک به سقف گرفته و صحبت کنید و از آن رو که متاسفانه قامت این گونه آباژور از سه متر کوتاه تر می باشد بالاجبار برای مکالمه باید گوشی را با دو دست بالا گرفته و از حالت "speaker" استفاده کرده و فریاد بزنم.

در ادامه ی این توضیحات باید عرض کنم ، این دوست عزیزی که تماس گرفته بودند کمی جنسشان با بنده فرق می کرد و مونث تشریف داشتند!

خلاصه اینکه در همین شرایط ، خوش و خرم از اینکه در عین بی حوصلگی ، هم صحبتی یافته ام در حال عربده کشی و قهقهه بودم که صدای پایی را در نزدیکی اتاق حس کردم. کمی سکوت کردم و به دوست پشت خط گفتم :"هیییییس" ، بنده ی خدا هم مدام جیغ می زد: "چی شده؟ چرا ساکتی؟" بنابراین در کمال بی میلی مجبور به قطع کردن تماس شدم.

چشمم که جایی را نمی دید ، گوشم را تیز کردم ببینم این صدای پا به کجا می رسد! ناگهان درب اتاق باز شد و خانم مادر با یک جهش به درون اتاق خیز برداشت و داد و فریاد که : "کجاست این بی همه چیییز؟!!!" من هم که ابتدای امر از این حرکت غیر مترقبه ترسیده بودم همانطور هاج و واج با دهانی نیمه باز نظاره گر جستجوی مادر محترم در اتاقم بودم!

با توجه به اینکه زیر پتو ، زیر تخت ، مابین جزوات روی زمین ، داخل کمد و ... را بررسی می کرد گمان کردم به دنبال موش یا جانور دیگری می گردد! بعد از اینکه از یافتن مقصود مورد نظر ناکام ماند نگاهی به خودم انداخت و با دیدن گوشی مبایل در دستم سری تکان داد و گفت: "خاک بر سرت کنن!" و آه کشان از اتاق خارج شد...

حال ، بنده ی حقیر از دوستان عزیز تمنا می کنم برای اینکه کیف خودتان ناکوک نشود و مادر محترمتان نصف شب به زحمت نیافتد ، از قبل تعدادی تله موش تهیه و در اتاق خود جاسازی نمایید...ضرر ندارد به خدا ، از ما گفتن بود!...

 

پ.ن۱ از همه ی دوستانی که احوال پرسی کردند سپاسگزارم

پ.ن۲ سال جدید رو به همه تبریک میگم ، امیدوارم همگی تحقق آرزوهامون رو در این سال شاهد باشیم