شبی به پیشنهاد مادر، همراه با تنی چند  از دوستان ، بقچه و قابلمه و پتو زیر انداز را زیر بغل زدیم و در پارکی اتراق کردیم. چادری در جهت رسیدگی به  یک سری امور سّری بر پا نموده و خلاصه بساطی به راه انداختیم دیدنی! که از نظر تجملات چیزی کم نداشت. از قوطی های ماءالشعیر خارجی گرفته (برای ته بندی آقایان قبل از شام) تا ترشی و ماست و سالاد و مربا و فلفل و... برای تزیین سفره شام!برای بعد از شام هم میوه ، آجیل ، چای ، شکلات و... فراهم شده بود! تنها تفاوتی که با میهمانی خانگی داشت این بود که کمر من شکست از بس قابلمه بردم و آوردم...

به محض برپا شدن چادر آقایان با کاسه ای ماست و خیار و قوطی و شیشه های مذکور چپیدند داخل و شروع کردند به قربان صدقه ی هم رفتن!

خانواده ی همراه ، متشکل بود از پدر ، مادر و دو بچه . اولی دختری دبیرستانی ، دومی پسر بچه ی تخسی در مقطع دوم ابتدایی.

این پسر بچه هم همراه با آقایان وارد چادر شد و چشمتان روز بد نبیند!!! آنچنان از ذوق بالا و پایین می پرید که اگر از بیرون نگاه  میکردی به نظر می آمد که داخل چادر مسائل رختخوابی شدیدی در جریان است! رفتم ببینم داخل چه خبر است ، دیدم آقایان پدرها در حالت نشسته خودشان رو روی بساط پهن کرده اند که مبادا سبو بشکند و آبی بریزد! و مستاصل نظاره گر ورجه وورجه های جناب آرشام خان بودند! هر از گاهی هم پدرش با ناله می گفت آرشام جان ، کمی آرام تر!

بعد از تخلیه اولیه انرژی ، آرشام جان هوس کردند لبی تر کنند و از ماءالشعیر های داخل قوطی بنوشند! پدر می گفت بیا دلستر بخور ، این تلخ است ، دوست نداری ، نمی خوری!... با اصرار بسیار شدید و به امید آنکه بعد از چشیدن طعم تلخ آن ، دست از سرش بردارد ته استکانی برایش ریخت و آرشام جان یک نفس بالا رفت ، انگار که چندین سال است عرق می خورد! تازه خوشش آمده بود! باز می خواست. این بار پدر شروع کرد به دلیل آوردن

-   آرشام جان شما وقتی بزرگ شدی می تونی از اینها بخوری ، الان برای شما ضرر داره!

:    نه! من الان می خوام . اصلا چرا ضرر داره؟

-    خوب معده ی شما هنوز قوی نشده ، درد می گیره!

:     نخیر ، هیچم درد نمی کنه !

-      عزیزم پوست دست من  رو ببین چقدر ضخیمه ، اما پوست دست شما لطیف و نازکه. پوست معده ت هم همینجوریه الان لطیفه نمی شه بخوری...

:      بابا لطیف که خیلی بهتره!!!! ( این را که گفت من دیگر از خنده معلق زدم)

-       خانم!!! بیا این بچه رو ببر! اَه!

آرشام را بردم که کمی در پارک بگردیم . کنار حوض دختری را دید که مشغول جستجوی قورباغه بود (دخترک از لحاظ جثه دو برابر آرشام بود) شاخ شمشاد ، کله اش تازه گرم شده بود ، آنچنان مخی از این دختر زد که قورباغه ها را رها کرد و پرداختند به بازی "نون بیار کباب ببر"!!! آنقدر دخترک بیچاره را چنگول و منگول و انگول کرد که طفلک فرار را بر قرار ترجیح داد!

سفره شام حاضر شده بود و آقایان پدرها شنگول و مهربان سر سفره نشسته بودند. آرشام از پدرش خواست همانطور که نشسته سرش را پایین آورد ، پدر هم با خضوع خم شد در سفره . آرشام به هوا پرید و با ضرب فراوان آرنجش را بر گردن پدر فرو آورد! ضربه همان و غرق شدن پدر در ظرف ماست همان! نمی دانستم بخندم یا پدر بدبخت را از وسط سفره جمع کنم!!

پدر را بلند کردیم و من خودم را آماده کرده بودم که هنگام حمله به آرشام جلویش را بگیرم که دیدم با همان صورت ماست آلود لبخند بر لب گفت : آخر آرشام جان این چه شوخی ایست می کنی؟!!!

آخر شب هم بعد از صرف شام و چای و شیرینی و میوه  و آجیل با فلاکت بساط را جمع کردم و به خانه برگشتیم!

 

پ.ن۱  والا ما هم بچه بودیم!!!

پ.ن۲ این قالب هم برای ما معضلی شده!!! اگر قالب خوب سراغ داشتید ما را هم خبر کنید! یا بالا نمی آید! یا برای هر کدام از اکسپلورر و فایر فاکس یک ساز میزند!