ای که در جام طلا می میخوری!
هنوز نیم ساعت نیست که آمده ام . به این طرف و آنطرف سرک میکشم ، بالا تنه ام را روی برگه خم می کنم و شروع می کنم به نوشتن همین مطلب!
این انگیزه ی لعنتی کی و کجا و چگونه باید وارد زندگی من شود؟ اکتسابی ست یا استعداد است؟ اصلا تلاش می خواهد یا نه؟
چرا من همیشه بی تفاوت از کنار اینها می گذرم؟ چرا؟ از همان دوران مدرسه تا همین الان! به یاد ندارم در طول دوران تحصیلی ام به خصوص در دانشگاه بدون فشار و اجبار و البته خود جوش درس خوانده باشم!
رویا ها همیشه قشنگ هستندو همیشه این رویا های قشنگِ مدارج بالای تحصیلی را همراه داشته ام، اما انگار به همین ها قانع ام! یک انرژی کم جان و آنی به من می دهند اما خیلی زود فروکش می کنند!
انگار هنوز زندگی را جدی نگرفته ام و هنوز وارد هیچ عرصه ی جدی در زندگی ام نشده ام. از طرف دیگر هنوز شک دارم که جدی گرفتن زندگی به معنی درس خواندن و کار کردن و ... باشد! اصلا چیزی برای جدی گرفتن هست؟
به صحبت های اطرافیانم که فکر می کنم خنده ام می گیرد ! که مثلا برای بهتر زندگی کردن خودت مفید است و یا برای فلان و بهمان! مگر من کودک پنج ساله ای هستم که هنوز ضرورت تحصیل را نمی دانم؟! آنهم منی که در بحث های اجتماعی و روشنفکری ، حرفهایم (یا ادعاهایم ، که هنوز نمی توانم بگویم باورهایی عملی هستند یا صرفا شعار) ک و ن ملت را پاره می کند!
خوب این چیزها را می دانم ... ولی آیا واقعا در جواب این همه سوال می شود به میزان کالیبر ماتحت بسنده کرد؟
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم