من و مهمانی و دوست شماره2
به مناسبتی خاص ، منزل یکی از دوستان متاهل دعوت شدم (دوست شماره 1 صاحبخانه و دوست شماره 2، دوست مجرد دیگری که مانند من دعوت شده بود)
روز قبل از مهمانی به همراه دوست شماره 2 برای خرید کادو به بازار رفتیم و از آنجا که اختلاف سلیقه فاحشی با هم داشتیم ، کم مانده بود بخاطر انتخاب کادو دست به یقه شویم... اما نهایتاً من پیروز میدان شدم و کادو مطابق میل من خریده شد. ![]()
با کمی تاخیر نسبت به زمان تعیین شده از طرف دوست شماره 1 به آنجا رسیدیم و دیدیم میدان خالیست... دوست شماره 1 تذکر داده بود که فقط این یک مجلس را فرصت میدهم که بدون جفت وارد شوید و در مجلس بعدی اگر مجرد باشید دعوت نخواهید شد. البته اشاره کرد که میتوانید همین امشب آستین بالا زده و مجوز حضور در مهمانی بعدی را بدست آورید... به همین دلیل صدای زنگ که می آمد در جوار دوست شماره2 با دقت تمام نگاه میکردیم بلکه چیزی چشممان را بگیرد.
کم کم باقی مهمان ها هم آمدند و جز من و دوست شماره 2 بقیه افراد از اقوام خانم خانه و دوستان ایشان بود... کمی گذشت و هنگام ورود یکی از دوستان خانم خانه با لرزه ای که به اندام دوست شماره 2 افتاد کاشف به عمل آمد که طبق هماهنگی قبلی بین دوست شماره 1 و 2 این دعوت صورت گرفته، الحق و الانصاف دوست شماره 2 در این یک مورد سلیقه ی خوبی داشت! و خوب شد که فهمیدم وگرنه با پیش زمینه خرید کادو ، اینبار بدون شک مشت و لگدی حواله مان می کرد...
از آنجا که این دوست شماره 2 از آن اساتید خجالتی و بی زبان دانشگاهی و سرش مدام در کتاب و درس بود کار من و دوست شماره 1 این شده بود که به این بنده خدا بگوییم چه کار کند و چه کار نکند تا نظر طرف مربوطه را جلب کند! ما به نوبت نکاتی را گوشزد میکردیم که چطور نگاه کن و لبخند بزن ایشان هم گمان میکرد اگر هرچه به او می گوییم با شدت دو برابر انجام دهد بیشتر مقبول می افتد!! بطور مثال در ابتدای امر همچون برج زهرمار نشسته بود ،انگار سر کلاس درس است! گفتیم پدر جان کمی بخند! آنچنان نعره ای زد که در و پنجره به لرزه افتاد!....آهنگی گذاشتند و ملت شروع کردند به انجام حرکات موزون ، دست او را هم گرفتیم که هر کاری ما کردیم تو هم انجام بده... شنلگ تختهای انداخت که کم مانده بود مرا پهن زمین کند ، اما به دلیل آمادگی جسمانی و جا خالی هایی که می دادم جان سالم به در بردم! بعد که گفتیم کمی آرام تر، چنان ریز می رقصید و چشم و ابرو و لب و لوچه می آمد که من از ترس خطرات احتمالی فاصله ایمنی را رعایت کردم تا در صورت نیاز راه دررو داشته باشم!
خلاصه اینکه تمام تلاش های ما بی نتیجه ماند و شخص مورد نظر آنقدر سر به زیر بود که کمترین توجهی به کسی نکرد! به انتهای مجلس نزدیک می شدیم و صبر دوست ما هم داشت تمام میشد ، می خواست لنگه کفش خود را به سمت آن خانم پرتاب کند بلکه افاقه کند!!!
از قضا اولین کسی که مجلس را ترک کرد همان خانم بود و لب و لوچه ی دوست ما هم به شدت آویزان شد...
تنها نکته ای که میخواستم بگویم و نگفتم (چون می خواست چیز دیگری بشنود!) این بود که خودت باش!
پ.ن یعنی می شود برای حضور در مجلس بعدی امیدوار بود؟!
میخواستم اینجا بیشتر طنز بنویسم اما اتفاقی برام افتاد که دیدم بعضی چیزا اینقد تلخ هستن که نمیشه هیچ رقم طنزشون کرد یا اینکه من تواناییشو ندارم...تمام سعیمو میکنم