<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آباژور</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com</link>
<description>هرچی که فکرشو بکنی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Dec 2013 10:18:55 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شرح حال!</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/33</link>
<description>پس از گذشت روزها و ماه ها بالاخره گذر کم نورمان به این جا افتاد! از آن روزهای کتابخانه رفتن و بی انگیزگی کار ما به کجاها که نکشید! درس خواندن با حال و هوای آن روزها سازگار نبود. بوسیدم و کنار گذاشتم. سربازی پیش رویم بود و وعده هایی در باب امریه. منتها شرط امریه این بود که تاریخ اعزام را به شش ماهه اول سال بعد موکول کنم. برای این مدت هم شغلی برای خود دست پا کردم، همان شغلی که خیلی پیش تر در موردش گفته بودم.</description>
<pubDate>Wed, 18 Dec 2013 10:18:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>ای که در جام طلا می میخوری!</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/32</link>
<description>کتابخانه هنوز نیم ساعت نیست که آمده ام . به این طرف و آنطرف سرک میکشم ، بالا تنه ام را روی برگه خم می کنم و شروع می کنم به نوشتن همین مطلب! این انگیزه ی لعنتی کی و کجا و چگونه باید وارد زندگی من شود؟ اکتسابی ست یا استعداد است؟ اصلا تلاش می خواهد یا نه؟ چرا من همیشه بی تفاوت از کنار اینها می گذرم؟ چرا؟ از همان دوران مدرسه تا همین الان! به یاد ندارم در طول دوران تحصیلی ام به خصوص در دانشگاه بدون فشار و اجبار و البته خود جوش درس خوانده باشم! رویا ها همیشه</description>
<pubDate>Thu, 20 Oct 2011 09:16:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>کلام</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/31</link>
<description>چند سال بود کسی از ته دل به من نگفته بود که ... با اینکه تو آنطرف رویاهایی ، با اینکه هیچ وقت بغل کردن هایمان واقعی نشد اما این جمله ای که گفتی عجیب به دلم نشست این جمله ای که گفتی غبار را از روی تمام بوها و آهنگهای نوستالژیک من برداشت و من اینجا ، همچنان با تنهایی خود هم آغوشم...</description>
<pubDate>Thu, 29 Sep 2011 00:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>جراحی قلب</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/30</link>
<description>بزرگ مرد خاندان آباژور با وجود تمام مراقبتهای ویژه ای که در سالیان گذشته می نمود ، چه در زمینه ی رژیم غذایی و چه استعمال دخانیات ، دچار کیپ شدگی چهار رگ در قلب مبارک شد . به گونه ای که بعد از آنژیوگرافی ، پزشک مربوطه دستور اکید جراحی قلبِ باز داد . این بزرگ مرد ما در زمینه ی جراحی و حتی تزریقات بسیار ترسو هستند و با شنیدن دستور پزشک حال عجیبی و روحانی به ایشان دست داد! با این وصف به شدت تظاهر به شادابی می کرد و خیلی مصرانه پیگیر فراهم نمودن مقدمات عمل شد.</description>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 09:35:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>راز دل</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/29</link>
<description>حال و هوای درست و حسابی ندارم ، از طرفی نمی خوام اینجا رو به غمکده تبدیل کنم... دوستان لطف میکنن ، و میگن آپ کن ، اما دلم میخواد این وبلاگ شخصیتی که براش در نظر گرفتم حفظ بشه و آباژور همونی باشه که تا حالا بوده... من هستم ، سر میزنم ، اما اگه ننوشتم به این دلیل بوده... شاد باشید پ.ن: شکست عشقی نخوردم ، دلم از چیزای دیگه گرفته اما این آهنگ خیلی میچسبه ، لینکش رو گذاشتم اگه دوس داشتین دانلود کنین. راز دل خواننده : علیرضا قربانی آهنگساز : همایون خرم: ای بی</description>
<pubDate>Sun, 10 Jul 2011 10:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>خارج</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/28</link>
<description>در یکی از پست های گذشته شخصیتی را با نام &quot;دوست شماره 2&quot; معرفی کرده بودم و کمی در مورد حرکاتش تو ضیح داده بودم --&gt; من و مهمانی و دوست شماره 2 این دوست عزیز با پیگیری های مستمر موفق شد که از دانشگاهی در یک کشور اروپایی پذیرش بگیرد و برای ادامه تحصیل از ایران به اروپا نقل مکان کند. چند روز پیش بعد از ده ماه به ایران بازگشت و دیداری تازه کردیم. از نظر ظاهری که تغییر قابل توجهی کرده بود ، اما از نظر شخصیتی از این رو به آن رو شده بود.</description>
<pubDate>Wed, 01 Jun 2011 08:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>عشق و حال</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/27</link>
<description>رفیق شفیقمان که بسیار اهل حال بوده و همیشه در کنارش احساس خوبی دارم تماس گرفت و مرا به جشنی دعوت کرد . این جشن به مناسبت پذیرش ایشان برای تحصیل در مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای استرالیا برگزار می شد و چنین توصیف شد که حدود چهل الی پنجاه نفر اعم از دختر و پسر را در ویلای شمالشان گرد هم آورده و می خواهد گوسفندی سر ببرد و کباب و نو شیدنی سرو کند. ما هم میگویی در ماتحتمان عروسی بود که بعد از مدتها پایکوبی مفصلی خواهیم کرد.</description>
<pubDate>Sun, 01 May 2011 09:56:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>تله موش</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/26</link>
<description>نمی دانم این بلا از کدام آسمان بر من نازل شد که دو ماه دچار خفقان شده بودم! نه دستم به نوشتن می رفت نه حوصله ی خواندن داشتم. در این دو ماه آنقدر کسل و بی تحرک بودم که پشیزی برای عرضه نداشتم ، تا همین چند شب پیش که برق سه فاز آباژورتان را چند متری به هوا پرتاب کرد... مدتی بود ساعت خواب خود را به وقت آمریکا تنظیم کرده بودم و چون در اطرافیانم کسی اینچنین نمیخوابد گاهاً دچار سررفتگی حوصله می شدم. از قضا چند شب پیش هم از آن شبها بود.</description>
<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 11:34:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>شوخی با دوستان 1</title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/25</link>
<description>وسط امتحانا ، مخصوصا وقتایی که پشت سر هم امتحان داشتم و خیلی فرصتم کم بود ، هی به ذهنم می رسید که با چند تا از این وبلاگایی که می خونمشون یه شوخی ای بکنم... امیدوارم که کسی ناراحت نشه. نه قصد توهین دارم ، نه مسخره کردن نه هیچ چیز بد دیگه ای... فقط یه شوخیه... یک دختر یا یک زن صبح شده بود... آروم بلند شدم و با نوک پنجه رفتم جلوی پنجره... برف اومده بود... برگشتم حمید رو نگاه کردم... مرخصی گرفته بود و هنوز خواب بود...</description>
<pubDate>Thu, 20 Jan 2011 23:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای که نوشته شد اما خوانده نشد   </title>
<link>https://aabaazhoor.blogfa.com/post/24</link>
<description>&quot;دوستت دارم&quot; هایت چه دلهره ی شیرینی را برایم به ارمغان می آورد عطر تنت ، طعم تنت ، تنگنای آغوشت بهشت تمام معنای من بود... نمی دانم چرا شاید حسادت روزگار ، یا کفر من و یا فیلم نامه ای به نام تقدیر ساز عشقمان را ناکوک کرد عشق شد بلای جان حضورش دردناک و در پایان هم ، خمار ِ حضور... چه چیز می توانست وصف حضور تو باشد؟ زمانی که خستگی هایت را روی شانه ی من می خوابیدی و با نگاه پر تمنایت ، شکر حضور می کردی و من...</description>
<pubDate>Wed, 05 Jan 2011 16:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aabaazhoor</dc:creator>
<guid>aabaazhoor.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
</channel>
</rss>
